محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )
466
رشحات البحار ( فارسى )
گنجينه نيز اظهار آثار ان دو قوه است . بهعلاوه ، حركت جوهرىاى نيز كه حركات عرضيى را كه از لحاظ وجودى تابع ان هستند را منكشف مىسازد ، بر اين امر دلالت مىكنند . به علاوه ، از لحاظ علم و وجدان نيز اين امر براى نفس مسلم است و حتى ان را در درون خود مىيابى و مىگويى : از جمادى مردم و نامى شدم * و ز نما مردم ز حيوان سر زدم مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى ز مردم كم شدم بار ديگر من بميرم از بشر * تا برآرم از ملائك بالوپر بار ديگر از ملك پران شوم * آنچه در عقل تو نايد ان شوم بس عدم گردم عدم چون ارغون * گويدم كه انا اليه راجعون « 1 » دليل ديگر اين امر عشق لقا و بقا است ؛ هرچند كه قطعا اطمينان دارد كه بقاى ملكى و حيات دنيوى وى استمرار و دوام ندارد . بااينحال در عشق وى ابدا فتور و سستى پديد نمىآيد زيرا او به حكم فطرت معصوم خويش كشف مىكند كه عالم ديگرى وجود دارد كه نابود نمىشود و در آنجا معشوق خود را ملاقات مىنمايى . چنانكه قران فرموده است : فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ « 2 » بهعلاوه ، عشق به نيكنامى نيز دليل بقاء است . حتى اگر شخص طبيعتگرا و قائل به انديشه « مرد و تمام شد » باشد ، اين عشق ( عشق نيكنامى ) او را به بقا فرامىخواند و فنا را تكذيب مىنمايد ؛ زيرا بديهى است كه او به صورت مطلق نيكنامى را دوست مىدارد ؛ حتى پس از مرگ و اگر به ان نرسد و اساسا به ان علم نداشته باشد ، اساسا عشقى وجود ندارد ، ولى ناگزير به ان دست مىيابد و
--> ( 1 ) . شعر را خود مؤلف ذكر كرده است . كه البته با نسخههاى اصلى مثنوى اختلافات فراوانى دارد . ر ك : مثنوى دفتر سوم ، بيت 3901 - 3906 . ( 2 ) . قمر ( 54 ) : 55 .